سيد صادق سجادى

427

تاريخ برمكيان ( فارسى )

در خانهء ملوك مىباشد از زر و زرّينه و برنجينه و . . . « 1 » و كاسه چينى و فرشهاى ابريشمى و پرده‌هاى زربفت و شرابخانه كه در آن زر و نقره باشد ، و چندين غلام و كنيزك صاحب جمال هنرور و خردمند كه خدمت مهمانان را پاس دارند ، آنجا مرتب و مقرّر كرد و خانهء مرا فردوسى ساختند و صد هزار درم نقره به جهت اخراجات مهمانى مرا دادند . و بعد از آن‌كه همه مال و اسباب قبض كرده بودم ، يحيى مرا گفت وقت آن شد كه مرا به ضيافت برى . من سر بر زمين نهادم و گفتم بسم اللّه هرچه دارم همه انعام از وزير دارم . يحيى بن خالد از بنده‌نوازى كه داشت با پسر و حريفان و نديمان و مقرّبان در خانهء من آمده به عيش و طرب مشغول شد و من زمان زمان مىخواستم كه خود را در پاى او و پاى پسران او قربان سازم . چون ساعتى در خانهء من بنشستند قصد بام كردند . آن‌جا هم مجلس عيش مرتّب بود . نظر يحيى بر خانهء ابو نصر احمد اصفهانى افتاد و مرا گفت اين خانه در همسايگى تو چنين كه بهتر از خانهء تو مىنمايد ، كه برآورده است ؟ من گفتم ابو نصر احمد اصفهانى ؛ و زيادتى كه او بر من كرده بود و تغلّبها نموده يكان‌يكان به سمع وزير رسانيدم و از دست او نزديك بود كه بگريم . ديدم كه به استماع اين حكايت وزير چندان از جا درنيامد و هيچ بر ابو نصر احمد اصفهانى متغيّر نشد و من متغيّر شدم . فرمود كلند زنان را بطلبند . بياوردند و ديوارهاى ابو نصر احمد اصفهانى را بشكافتند و از ميان دور كردند و با جملهء جمعيّت و مهمانان يكايك از راه ديوار شكافته در خانهء او درآمدند . من با خويش گفتم كه اين چه تعدّى است كه يحيى برو مىكند كه خانهء عزيزى و محتشمى را بىاذن او بشكافتند و از آن راه با حريفان و نديمان و مطربان درآمدند . مرا اين انديشه در خاطر مزاحم بود و ليكن كس را نتوانستم گفت . درين اثنا روى به من كرد و گفت كه يا اسحق اول وقت مهمان تو بوديم و حالا مهمان ابو نصر احمد سپاهانى شده‌ايم . چون درون خانه او درآمديم ، ديدم كه اسباب مجلس شاهانه از اوانى و فروش و غلامان و كنيزكان و طعام و شراب و آنچه لوازم مجلس چنان وزيرى باشد مهيّا بود . چون يحيى بنشست و مجلس طرب و عيش آغاز شد ، طعام طلبيد . ديدم ظروف و اوانى طعام مكلّف از زر و نقره و چينى درآوردند . چون از طعام فارغ شدند ، مرا پيش طلبيد و گفت كه تو از دست ابو نصر احمد اصفهانى پيش من تظلّم كردى و من تغافل نمودم و خنده كردم و تو از آن متغيّر و متفكّر گشتى . بدان كه اين ابو نصر احمد

--> ( 1 ) . كلمه‌اى در اينجا خوانده نشد . اساس ، ك ندارند .